شب چه غمگين است
بي تو
برچشمهايم
فانوسي از انتظار آويخته ام
به نشان آن آفتاب
كه به آسمانم هديه خواهي كرد
و با تو
خورشيد خواهد درخشيد
حتي اگر از شب
اندوهي به يادگار مانده باشد

شب چه غمگين است
بي تو
برچشمهايم
فانوسي از انتظار آويخته ام
به نشان آن آفتاب
كه به آسمانم هديه خواهي كرد
و با تو
خورشيد خواهد درخشيد
حتي اگر از شب
اندوهي به يادگار مانده باشد


چشمهايت
روياي كودكيام بود
و نگاهت؛
اريب و خيس،
باران لحظههاي دلتنگيام
دوستت دارم
و تو قرنهاست اين را ميداني
و باز...
نميدانم
از چشمهايت بگويم
از دستهايت
يا از گيسويت كه به مهتاب حجاب ميبخشد
نميدانم
چرا از يادم نميروي!؟
اينگونه تلخ نگاهم مكن
اين دستهاي خالي
ميراث اجدادي من است
و اين زمين نفرين شده؛
زادگاهم
و اين زبان ناگشوده؛
زبان مادريام
من راز اين بغضها را
سالهاست كه ميگريم
و پشت هالههاي غبارآلودت خيسم.
بانو به چه مينازم
به تقدست و يا به تاريخم
تقدست را هر روز
شاعران قومم مينويسند
بيآنكه بخوانند
و تاريخم سالهاست كه زير آوار سكوت مدفون است
و با هر زلزله مدفونتر ميشود
بعد از تو
اين سروهاي بيخاصيت هميشه سبز
اين آسمان ويران و نانجيب
و اين عروسكان كاغذي
اذيتم ميكند
كجاي كاري بانو
آفتاب را از نگاهم دزديدند
من در روزگارِ هميشه شب متولد شدم
با نور ماه زندگي كردم
و اكنون اين ماهي كوچك
در تنگ خاطراتم نميرقصد
بعد از تو
آنقدر با شب بودم
كه نور چشمهايم خاموش شد
و آنقدر اسمت را گريستم
كه نامم فراموشم شد
بعد از تو چقدر داستان بي تو بودنهايم را
به كودكان كوچهمان گفتم
كه اكنون نميتوانم از كوچه بگذرم
چرا از ياد كودكان كوچهمان نميروي
من قصههاي مادربزرگم را گوش كردم
من معصوميت مردمانم را فهميدم
حتي شعر ديروزم فراموشم شد
اما تو چرا از يادم نميروي
و من...
با اين زبان زنجيري
هنوز هم كه هنوز است
داد ميزنم
بانو
بانوي سرزمين آفتاب
دوستت دارم


دليل بودن تو
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...


به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد
صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد
سرت به بازوی من تکیه ای نداد و سرم
دمی به بالش دامان تو غنوده نشد
لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود
ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد
نشد که با تو برآرم دمی نفس به نفس
هوای خاطرم امروز مشکسوده نشد
به من که عاشق تصویرهای باغ و گلم
نمای ناب تماشای تو نموده نشد
یکی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه کنم
که باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد
چه چیز تازه در این غربت است ؟ کی ؟
چه زمان
غروب جمعه ی من بی تو پوک و پوده نشد ؟
همین ندیدنت امروز - روزها طی گشت
که هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد
غم ندیدن تو شعر تازه ساخت
اگر به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد
منتظرتم تا برگردی
از تو مینویسم
که از تو نوشتن در زندگی برایم کافیست
نگو دگر خسته شده ای! که خوب میدانم ٬همین کافیست
درست است قلب تو را نمیشود با این حرفها به دست آورد
ولی بگو بنویس که این آرزو برای دلم٬ کافیست
شاید نشنوی شعر سراسر التماس من را ...شاید!!!
همین که میدانم شاید روزی میبینی کوچکی من را ٬همین کافیست
گویند برای عشق خود باید از او سراسر شوی
ببین که قطره قطره خونم از تو جاریست
به جان خودم همین کافیست
ببین که تصویر قاب شده ات در پنجره دلم چه ماندگار است
همین که به یاد بیاوری آفتاب میخواهد ٬همین کافیست
نه!نمیخواهم تو مال من شوی میدانم این خود خواهیست
به جرعه ای که از دستانت مینوشم٬ قانع ام ٬همین کافیست
ولی نه!نمیخواهم اسیر رویاهای من شوی
همین مختصر که در تو اوج میگیرم٬ همین کافیست
عزیز همیشگی
دل دریا خدا به همراهت
همین که بدانم قلبت از من راضیست همین کافیست
